پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

دکتر اسماعيل نوری علا-آلترناتيوسازی يا چلبی سازی؟ مسئله اين است!

آلترناتيوسازی يا چلبی سازی؟ مسئله اين است!
دکتر اسماعيل نوری علا
http://www.newsecularism.com/2013/03/08.Friday-Womens-day/030813.Esmail-Nooriala-Alternative-or-Chalabi.htm

چندی پيش، خبرگزاری "رویترز" چنين خبر داد که: «چهار نمایندهء کنگرهء امریکا در پاریس با مریم رجوی، یکی از سران سازمان مجاهدین خلق، دیدار کرده اند. این دیدار در روز یک‌ شنبه هفدهم فوریه (بيست و نهم بهمن)، در هتلی در پاریس انجام شده و طی آن مریم رجوی از اعضای کنگره خواسته تا باراک اوباما را متقاعد کنند که سازمان مجاهدین را به عنوان آلترناتیوی برای دولت ایران در نظر بگیرد... یکی از مسئولان سیاست خارجهء دولت باراک اوباما نيز به رویترز گفته است: "ایالات متحده باید به جای مذاکره بی‌ثمر با حاکمان ایران با نیروهای اپوزیسیون که آنها را به رسمیت می‌شناسد گفت‌وگو کند"».

بنظر من، با اعلام مواضع جديد مجاهدين، روند آلترناتيوسازی در خارج کشور، و بوسيلهء اپوزيسيون حکومت اسلامی، وارد مرحلهء جديدی شده و در آينده شاهد «مذاکرات» و «گفتگوها»ی آن دسته از رهبران مختلف سازمان های سياسی ايرانی، با مقامات کشورهای مقتدر، خواهيم بود که ادعای آلترناتيو بودن دارند. يا، بهتر است بگويم، کوشش های تاکنون مخفی نگاهداشتهء اين «رهبران» آشکار تر از هميشه خواهد شد. توجه کنيد که در اين صفت آخر (يعنی «آشکارتر») چندان تناقضی وجود ندارد. آنها کوشيده اند تا «مذاکرات» خود را مخفی نگاهدارند اما همگان بوجود احتمالی اين «مذاکرات» واقف بوده اند.

اما، براستی، چرا در گذشته اينگونه مذاکرات ِ «رهبران سازمان های سياسی اپوزيسيون» با اينگونه مقامات مخفی نگاه داشته می شده؟ و چگونه است که فکر می کنم از اين پس، خواست بی پردهء خانم مريم رجوی روندی را آغاز کرده است که طی آن لزوم پنهانکاری از بين رفته و از اين پس هر «رهبر» مدعی آلترناتيو بودن با سينه سپر کرده و قد افراشته خواهد کوشيد تا به ديگران ثابت کند که او بيش از رقبايش در جلب نظر مقامات کشورهای غرب و شرق موفق بوده است.

پنهانکاری ناشی از «قبح» يا زشتی کاری است که انجام می دهيم و تاکنون، در بين ما ايرانيان، «قبح مذاکره با مقامات کشورهای ديگر» دارای دو سرچشمه بوده است: يکی عمومی و يکی اختصاصی. در جنبهء عمومی آن، می توان براحتی ديد که از آغاز عصر استعمار و کشورگشائی کشورهای صنعتی شوندهء غرب، پديدهء «دست نشاندهء بيگانگان بودن» در بين جوامع استعمار زده پديده ای زشت و قبيح محسوب می شده است. در جنبهء اختصاصی اما «مسئلهء زشتکاری» در آنجاهائی که استعمار نه بصورت های آشکار تجاوز و تصرف، که در راستای پيدا کردن و خريدن رجال محلی، صورت می گرفته و حکومت ها در ظاهری مستقل اما با باطنی وابسته و دستورگيرنده عمل می کرده اند، پيچيده تر و عميق تر هم شده است.

کشور ما هرگز، جز برهه هائی کوتاه و چند ساله، دچار تجاوز و اشغال، و در نتيجه استعمار مستقيم،  نبوده اما عميقاً و وسيعاً با مسئلهء حکومت های دست نشانده و نوکر صفت و رجال خودفروخته روبرو بوده است و، به همين دليل، عمل «رو به بيگانه کردن و از او طلب حمايت و دخالت نمودن» سخت قبيح محسوب می شده است.

اگر امروز گروهی رضاشاه را دست نشاندهء انگليس ها، و محمدرضاشاه را دست نشاندهء امريکائيان می دانند، اگر گروهی ديگر می کوشند تا ثابت کنند که دکتر مصدق به نفع بيگانگان کار می کرده است، اگر امروز حزب توده بدنامی وابستگی به شوروی را در تاريخ خود دارد، و اگر مجاهدين بخاطر رفتن به زير چتر حمايتی صدام حسين و مشارکت با او در جنگ با حکومت نابحق اسلامی در ايران مورد شماتت قرار دارند، همه بخاطر وجود آن عنصر «قباحت» در امر «دست نشاندگی» است، بی آنکه در هر طرف مجادله بتوان به ضرس قاطع ديد که شماتت کنندگان خود از اتهام «وابستگی» بری باشند. به عبارت ديگر، وقتی امری در انظار ملتی قبيح شد آنگاه هرکس می تواند به نفع خود از آن بهره جسته و مخالف و رقيب خود را متهم به آن زشتکاری کند. که اين خود موضوع مطلبی جداگانه است و من وارد ان نمی شوم.

***

اما اينکه می گويم با سخنان خانم مريم رجوی صفحهء تازه ای در کتاب آلترناتيوسازی باز شده، از اين سر است که احساس می کنم حکومت اسلامی شرايطی را برای جامعهء ما و بخصوص اپوزيسيون در تبعيدش فراهم ساخته که قبح «طلب حمايت از بيگانه» بسرعت از بين رفته و حتی نوعی غرور و کوشش برای علنی شدن ارتباط ها جای آن را می گيرد.

از سوی ديگر اما می توان اين پرسش منطقی را نيز مطرح کرد که: «اگر وظيفهء آلترناتيو حکومت اسلامی جلب نظر قدرت ها و دولت های ديگر و جلب حمايت آنها در راستای تقويب مبارزه عليه حکومت اسلامی است چرا روندی را که از جانب خانم رجوی علنی شده بايد در رديف رفتارهای سياسی قبيح گذاشت و از حدوث آن خوشحال نبود؟»

من، هفتهء گذشته، در زمرهء ويژگی های يک «سرمايه ملی» به اين نکته نيز اشاره کردم که اعتبار هر سرمايهء ملی در پاک بودن و بند و بست نکردن با بيگانه و خود را متعلق به مردم دانستن است. حال، به مدد احتجاجات زير، می توانم اين «معيار» را گسترش داده و آن را در مورد احزاب و تشکلات و شخصيت های سياسی مدعی آلترناتيو بودن نيز بکار برم.

نخست اينکه اگر معتقد باشيم «يکی از وظايف آلترناتيو مذاکره با دول خارجی و جلب حمايت معنوی و مادی آنها است» آنگاه بايد بتوانيم دريابيم که آيا آنکه دست به «مذاکره با دول خارجی و جلب حمايت معنوی و مادی آنها» زده براستی «آلترناتيو حکومت اسلامی» هم محسوب می شود و يا گروه و سازمان و شخصيت و رهبری است که خود می پندارد می توان، به صرف ادعای شخصی، «آلترناتيو» شد؟

توجه کنيم که در اينگونه موارد مطرح ساختن هرگونه استدلالی برای برحق نشان دادن «ادعا» بی فايده است و نمی توان ادعا را با دلايل خارج از حوزهء آن ادعا به اثبات رساند. برای روشن شدن مطلب، مثلاً، همه می دانيم که مجاهدين، چه قبل و چه بعد از انقلاب، مبارزات فراوان کرده، کشته ها گرفته و کشته ها داده، زندان ها کشيده و شکنجه ها ديده اند. اما هيج کدام از اين واقعيت ها، حتی اگر جريان رفتن به عراق و همکاری با صدام حسين را نيز فراموش کنيم، دليلی برای آلترناتيو بودن آنها بشمار نمی روند. اينکه آنها سازمان متشکل دارند، افراد رزم آزموده و رهبری متمرکز دارند، و شورای ملی مقاومت شان بازوی سياسی آنها است نيز، هيچ يک، دليلی بر آلترناتيو بودن اين سازمان نيست.

اين مطلب را خود اينگونه «رهبران» از من و شما بيشتر و بهتر می دانند. اگر مجاهدين براستی آلترناتيو حکومت اسلامی بودند، خانم مريم رجوی چه نيازی داشت که از سناتورهای امريکائی بخواهد تا «باراک اوباما را متقاعد کنند که سازمان مجاهدین را به عنوان آلترناتیوی برای دولت ایران در نظر بگیرد»؟ همين درخواست نشانهء آن است که «آلترناتيو بودن ِ» يک سازمان يا يک جريان و شخصيت، همواره، منوط و مشروط به تصديق يک نيروی خارج از خود آن سازمان يا جريان و شخصيت است و در اين مورد ادعای صرف معنائی ندارد. پس، می توان صورت مسئله را چنين مطرح کرد که: اگر نخواهيم آقای اوباما منشاء آلترناتيو شدن ما باشد چارهء کارمان چيست؟

نظر هميشگی من روشن است: راهی جز بازگشت به تنها «منشاء حقانيت» هر ادعای آلترناتيو بودنی وجود ندارد و آن منشاء و سرچشمه همانا موافقت يک ملت، يا اکثريت فعال و سياسی آن ملت است و بس.

توجه کنيد: آلترناتيو را ما نمی سازيم. ما هرآنچه را در چنته داريم بکار می بريم تا تشکيلاتی منسجم و با هويت را از طريق ايجاد ائتلاف های سياسی بوجود آوريم. آنگاه، با عمل شفاف خود در برابر مردم، و نشان دادن توانائی های خويش در حفظ منافع ملی، می توانيم رفته رفته تبديل به نيروئی تأثيرگذار شويم و بر اساس واقعيت کنش مثبت مردمان نسبت به خويش است که احتمال دارد بتوانيم تبديل به حلقوم و سخنگوی آنان شويم.

آری، آلترناتيو با قدرت ها و دول مختلف گفتگو و مذاکره می کند، اما آلترناتيو شدن کار هر گروه و شخصيتی نيست و حقانيت آن را اکثريت مردمان يک جامعه تأييد و تصديق می کنند و بس؛ و در غياب اين تأييد، هرگونه ادعائی پوچ و بی معنی و از سر خودستائی است. بقول ملک الشعرای بهار، بايد به اين مدعيان بی پشتوانه گفت که: «غوره نشده مویز گشتی؟ احسنت!»

و عاقبت اينکه در غياب سرچشمهء حقانيت يافتن و تأييد گرفتن از مردم است که سازمان ها و شخصيت های مخالف حکومت اسلامی ناگزيرند به ديگران رو کنند و با آنها وارد معامله شوند.

آلترناتيو واقعی شدن به معنای پذيرفته شدن حداکثری از جانب مردم و داشتن «مأموريت و وظيفه» از جانب آن اکثريت است و چنين مأموريتی نه به آسانی به دست می آيد و نه می توان آن را به التماس از بيگانگان طلب کرد.

***

خوشبختانه، در پی حملهء امريکا به عراق، در زبان رايج سياسی کنونی اپوزيسيون حکومت اسلامی اصطلاح جالبی باب شده به شکل «چلبی سازی» که نوعی «آلترناتيو سازی قلابی» را معنی می دهد. "احمد چلبی" دست نشاندهء حکومت امريکا بود و تنها توانست، سوار بر تانک ها و هواپيماهای امريکائی، چند صباحی جای صدام را پر کند. آنچه از او باقی ماند همين اصطلاح «چلبی سازی» است که به نظر می رسد اکنون هواخواهان و داوطلبان متعددی در بين اپوزيسيون ايرانی پيدا کرده است، بی آنکه خواسته باشم بگويم که حکومت اسلامی حکومتی مستقل و خودمختار است. وابستگی عاجزانهء اين حکومت به چين و روسيه آفتاب پشت ابر نيست. يعنی، سخن من ربطی به واقعيت حقارت آميز دست نشاندگی حکومت اسلامی ندارد و ناظر بر جرياناتی است که در ساحت اپوزيسيون اين حکومت، آن هم در خارج کشور، می گذرد.

من، دو سال پيش، دربارهء کنفرانس اول استکهلم (که اکنون احتمالاً از دل آن نهادی به نام «اتحاد برای دموکراسی» بيرون آمده و در آينده اعلام موجوديت خواهد کرد)، يعنی کنفرانسی که زير سايهء بنياد اولاف پالمه و پشت درهای بسته برگزار شد، چنين نوشتم:

«می گويند: "اين سوءظن آفرينان، با شايع کردن احتمال "چلبی سازی" در اين همايش ها، قصد مشوب کردن اذهان را دارند". اما آيا «چلبی سازی» روندی جعل شده از جانب اعتراض کنندگان [به اين کنفرانس] است؟ آيا اصل مفهوم  چلبی سازی بر بنياد اين واقعيت منطقی گذاشته نشده که هر نيروی نظامی ِ مهاجمی، خود راساً و مستقلاً دولت آيندهء کشور مورد تهاجم را تعيين می کند، و کرزای را در افغانستان و چلبی را در عراق بر سرکار می نشاند؟ آيا منطقی است که کشوری مقتدر و مهاجم که همهء گزينه ها را بر روی ميزش نگاهداشته هيچ به عواقب حملهء نظامی خود نيانديشد؟ آيا فکر نخواهد کرد که اگر، در پی حملهء نظامی اش، «حکومت کشور مورد تهاجم» سقوط کند کار مملکت به دست چه کسانی خواهد افتاد؟ آيا اين توهم و خيال است که هم اکنون ده ها «چلبی ايرانی» در راهروهای وزارت خارجه و کنگرهء امريکا روز را به شب می رسانند؟ آيا کنفرانس استکهلم در پی چلبی يابی و چلبی سازی بود؟ آيا در آنجا طرح هائی برای تصرف قدرت در آيندهء ايران مطرح می شد؟ ما نمی دانيم! چرا که درهای اين همايش بروی رسانه های عمومی بسته بود؛ و اين در بسته بودن راهی را جز گسترش حدس و گمان و استشمام بوی توطئه برای آنان که نگران کشورشان هستند باقی نمی گذاشت. باری، "شفافيت" تنها برای کارکردهای حکومت های مدرن نيست که يک ضرورت اجتناب ناپذير محسوب می شود، گروه های مخالف يک حکومت استبدادی نيز، برای نشان دادن شفاف فوايد ساز و کارهای خود، ناچارند که از همين شفافيت برخوردار باشند. در واقع، اين "پرده نشينان" اند که بر غلظت کدورت فضای سياسی و گسترش تئوری های توطئه می افزايند؛ نه اعتراض کنندگانی که از سر دلسوزی برای وطن خويش وظيفهء خود می دانند که صورت مسئله را در برابر ديدگان هموطنان شان بنشانند».(*)

          و امروز، دو سال گذشته از آن ماجرا، می خواهم اقرار کنم که در ارزيابی آن روز خود بخطا رفته ام و اکنون به تجربه دريافته ام که در امر تفکيک آلترناتيوسازی از چلبی سازی، تنها «شفافيت» چارهء کار ما نيست، چرا که اکنون حريفان با سينهء سپر کرده به پيش آمده اند و خواست «چلبی شدن» را با افتخار بيان می کنند و، با فرو شکستن قبح اين ماجرا، يقين بدانيد که از اين پس شاهد ظهور «چلبی های شفاف» نيز خواهيم بود.

***

          در اين ميان اما، توجه به يک نکتهء ديگر هم ضروری است. برخی از سياست بازان ما در اپوزيسيون ممکن است تصور کنند که چون ملت ايران در بن بست قرار گرفته و کوشش هايش برای سرنگون کردن اين حکومت تاکنون به نتيجه نرسيده ، اگر بتوان به آنها نشان داد که تأييد و حمايت دول ديگر با ما است، همين نکته توانائی ما را در چشم مردم صد چندان کرده و امکان آن را فراهم می سازد که ما از جانب مردم خود نيز بعنوان «آلترناتيو» شناخته شويم.

از نظر من در اين احتجاج اشتباهی مهلک وجود دارد. به مفروضات پايه ای اينگونه محاسبات توجه کنيم:

1. مردم در مبارزه برای سرنگونی حکومت اسلامی ناتوانند

2. پس به کمک نيروهای خارجی نيازمندند

3. و اکنون کار بجائی کشيده که از حملهء اين نيروها به ايران استقبال هم می کنند

4.  و چون، در پی سقوط حکومت اسلامی و پيدايش «خلاء قدرت»، اين نيروها ناگزير به استقرار حکومتی موافق ميل خويش اند، بهتر آن است که بکوشيم به آنها ثابت کنيم که ما آن نيروی حرف گوش کن و گوش به فرمانيم.

اين محور اصلی روند «چلبی سازی» در اردوگاه مخالفان است. و بر حول همين محور است که يک نيرو يا يک شخصيت معين همهء آبروی داشته و نداشتهء خود را مصروف متحقق ساختن تنها يک سناريو می کند؛ سناريوئی که مردم را در قعر نوميدی می بيند و چلبی ها را بر فراز تانک های مهاجم به داخل کشور می برد.

من يک بار ديگر هم اين نوع نگاه را، در ايام جوانی خود، که بعد از 28 مرداد 32 شکل گرفت، در بين بسياری از بزرگ ترها ديدم. نمونهء مشهور آن اين بيت اخوان ثالث است؛ شاعری که خود را بصورت بی مسمائی «اميد» می خواند. به سخن مهلک اش توجه کنيد: «"نادر"ی پيدا نخواهد شد، اميد! / کاشکی "اسکندر"ی پيدا شود». چلبی سازی يعنی با اسکندر همراه شدن و تا تخت جمشيد تاختن.

اما چرا اين محاسبه دارای اشتباهی خطرناک است؟ بخاطر اينکه در آن احتمال پيدايش يک آلترناتيو واقعی و سکولار دموکرات در نظر گرفته نشده است. و اين غفلت هم، به نظر من، ناشی از آن است که دليل بی عملی و سکوت کنونی ملت ايران برای محاسبه کنندگان روشن نيست.

اگر ما، در محاسبهء خود، اين واقعيت روشن را در نظر بگيريم که کوشش های پيشين مردم ما، نه بخاطر ضعف آنان و قدرت حکومت ستمگر، که به دليل «فقدان رهبری دلسوز و ملی»، به ناکامی کشيده شده است، و اگر ميهن دوستان و معتقدان به استقلال کشور بتوانند گرد هم آيند و با شفافيت و اعتماد به نفس و سرسختی تبديل به سخنگويان واقعی مردم شوند، آنگونه که اين احتمال بواقعيت نزديک باشد که ممکن است جمعيتی که مآلاً به خيابان خواهند آمد از آنها حرف شنوی خواهند داشت، آنگاه هرگز نيازی به توپ و تانک خارجی نخواهد بود و مردم ما نيز، همچون گذشتگان خود و مردمان کشورهای اطراف و منطقه شان، قادر خواهند بود تا، تحت رهبری آلترناتيوی که دور از گزند حکومت بوجود آمده است، لانهء اين جانيان قرون وسطائی را در هم بکوبند.

يعنی، می خواهم بگويم که عليرغم اين نمايش نوين روند دلشکن «چلبی سازی» و پيدايش رقبای ريز و درشتی که برای «آلترناتيو شناخته شدن» در برابر قدرت های جهانی کاسهء گدائی به دست گرفته اند، هنوز و همچنان، مشکل اصلی ما شکل نگرفتن يک آلترناتيو سکولار دموکرات و ملی و مستقل است. بايد باور کنيم که، عليرغم تصور چلبی های ايرانی، اين آلترناتيو را نمی توان با ادعا و التماس و توسل بوجود آورد.

آلترناتيو واقعی بايد مظهر پاک بودن سياسی، شفافيت در گفتار و کردار، عزمی جزم داشتن برای برانداختن بساط ملايان و نوچه هاشان، و تکيه نکردن جز به مردم خويش باشد. و اين صفات در چلبی سازان نيست، چرا که آنان، هم از ابتدا، برای خيانت به مردم خود و بر باد دادن حيثيت و منفعت کشور خويش پای به ميدان نهاده اند.


*. نگاه کنيد به مقالهء «گمشده ای به نام شفافيت» در سايت من به تاريخ جمعه 21 بهمن 1390   10 فوريه  2011

با ارسال اي ـ ميل خود به اين آدرس می توانيد مقالات نوری علا را هر هفته مستقيماً دريافت کنيد:

NewSecularism@gmail.com

مجموعهء آثار نوری علا را در اين پيوند بيابيد:

http://www.puyeshgaraan.com/NoorialaWorks.htm


iran#

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بايگانی وبلاگ